تعطیلات عید
سلام جوجوی مامانی
خوبی قند عسلم
یه دفعه هوس کردم در مورد عید امسال بنویسم
جونم برات بگه که ما عید امسالو بیشترش خونه بودیم روزهای اول تعطیل که من شیفتم بود و سر کار بودم برا همینم نتونستیم جایی بریم جز ٢ فرودین که با بابای بابایی و خاله بابایی رفتیم پارک بیرون شهرمون که اسمش چغا سبزه و کلی آفاتاب سوخته شدیم منم ضد آفتاب نزدم یادم رفت
و برگشتیمو از فرداش من رفتم سر کار
و البته تو این مدتی من کلی قرآن خوندم برای سلامتی تو گل پسرم خلاصه تعطیلات دوم که شد بابایی رفت سر کار و من تو خونه همش منتظر میشدم تا از سر کار برگرده
فقط موند ١٣ بدر که دوباره با خونواده بابایی و خاله بابایی رفتیم همون چغا سبز که ایندفعه هوا ابری بود و آفتاب سوخته نشدیم و البته کلی از طبیعت قشنگش لذت بردیم اینم عکساش

البته خیلی هم شلوغ بود

اینم بابایی که بعد از کلی تاب بازی عکس گرفت و البته منم که خیلی دوست داشتم تاب بازی رو ولی همه بهم میگفتن این کارو نکنی خطر ناکه ولی آخرش به اسرار بابایی یه دور آهسته رفتم سوار تاب شدم و کلی لذت بردیم

و اینم یه عکس دیگه از بابایی که رفته بودیم دنبال یه جای خلوت برا دستوشیی میگشتیم برا من که دم به قیقه باید برم دستشویی
که وقتی دیدم این سنگه خوشگل اینجاست وایسادیم و عکس گرفتیم
.gif)
روز بعدش هم چون شهادت حضرت فاطمه (س)بود مامانی (مامان من ) روضه گرفت و رفتیم اونجا که خیلی مراسم روضه قشنگ بود و حسابی رفتیم تو فاز عزاداری واقعا مراسم روضه خوبی بود و حدیث کسا رو هم خوندیم
.gif)
روز بعدش هم که جمعه بود و بابایی بازم رفتش سر کار و من منتظر بابایی بودم
آخه نمیدونی وقتی نیستش چقدر سخته آدم هی دلش براش تنگ میشه
حتی یه لحظه هم نمیشه دوریشو تحمل کنم
آخه خیبلی دوسش دارم
اونوقت اگه کارش بیفته مهران نمیدونم باید چه جوری تحمل کنم
غروب که بابایی اومد خونه رفتیم خونه خاله آخه تولد صدرایی بود پسر خالت مامان جونم من که خیلی دوسش دارم و عاشقشم اینم عکسهای تولد صدرایی

اینم صدرا خان اولین جوجوی خونواده ما یعنی اولین نومون بود که حالا سه سالش شد قربونش برم

بابایی صدرا رو خیلی دوست داره و البته صدرا هم خیلی بابایی رو دوست داره مامانی بهم میگه اینقدر صدرا رو نگاه کن بچت مثل صدرا بشه مامانی میگه هیچ بچه ای مثل صدرا نیست
البته خونواده ما دو تا نوه دیگه هم بعد از صدرا داره عسل خانوم که خیلی دوسش داریم دختر خاله لیلی و محمد رضا پسر خاله زهره که بعدا عکساشونو میذارم
و تو هم نوه چهارم خونواده مایی و نوه اول خونواده بابایی

اینجا هم که شمعها رو فوت میکنه قربونش برم تولدت مبارک
خلاصه مامانی اینم از تعطیلات ما البته این بین تولد زن دایی شیما هم بود که خوب عکساشو ندارم نشونت بدم و البته 13 هم ،هم که همون 13 بدر باشه تولد دایی مهدی هم هست که دایی رفته بود شلمچه و نشد براش تولد بگیریم کل 15 روز تعطیلی رو ما فقط دو روزشو تا پارک شهرمون رفتیم
و دیروز هم که سر کار اومدم بعد از ظهرش طبق روال هر روز برا ناهار رفتم خونه مامانی (مامان خودم) که بعد از ناهار یکدفعه کمرم حسابی درد گرفت تا شب درد می کرد جور که میخواستم برم دکتر ولی نمیتونستم از جام تکون بخورم و خدا رو شکر صبح بیدار شدم دیگه اثری نبود از کمر درد
و الان هم که تو شروع کردی به تکون خوردن قربونت برم وقتی تکون میخوری دلم برات ضعف میره




تعطیلات عید
